انگلیسی قدرت
فصل 3. تسلط بر عواطف 2

بخش اول – درس اصلی

Hello and welcome to the next lesson “Emotional Mastery 2.

سلام و به درس بعدی «تسلط بر عواطف ۲» خوش اومدین.

” So in Emotional Mastery 1 we learned about changing our physiology, changing our bodies to change our emotions.

خب توی «تسلط بر عواطف ۱» ما راجع به تغییر دادن فیزیولوژیمون، تغییر دادن بدن‌هامون برای تغییر عواطفمون یاد گرفتیم.

Remember in that lesson I said there are two ways to change your emotions.

یادتون هست توی اون درس من گفتم دو روش واسه تغییر عواطف هستش.

Number one is physiology, we talked about that.

شماره یک می‌شه فیزیولوژی، ما راجع به اون صحبت کردیم.

There is something else you can change so you can be in a peak emotional state as you learn English and that is your focus, your mental focus.

یه چیز دیگه‌ای هم هست که شما بتونین تغییرش بدین تا حین یادگیری انگلیسی توی اوج حالت احساسیتون باشین و اون تمرکزتونه، تمرکز ذهنیتون.

What you think about consistently, that will change your emotion also.

چیزی که شما بهش دائما فکر می‌کنین، اون می‌تونه همچنین عواطف شما رو هم تغییر بده.

So what do I mean by mental focus?

پس منظور من از تمرکز ذهنی چیه؟

How do you change your mental focus?

شما چطور تمرکز ذهنی رو تغییر می‌دی؟

What should you focus on?

باید رو چی تمرکز کنی؟

What should you not focus on?

باید رو چی تمرکز نکنی؟

First, let’s talk about the negative.

اول، بیاین راجع به منفیش صحبت کنیم.

What should you not focus on.

چیزی که شما باید روش تمرکز نکنین.

Try to remember when you were in school in your English classes.

سعی کنین وقتی که توی کلاس‌های انگلیسیتون تو مدرسه رو به یاد بیارین.

What did you focus on when you were in school?

شما توی مدرسه روی چی تمرکز می‌کردین؟

What did you think about, worry about, consistently, frequently?

شما دائما، متناوبا درباره‌ی چی فکر می‌کردین، نگرانی داشتین؟

Well probably tests, right?

خب احتمالا امتحان‌ها، مگه نه؟

That was one I always thought about.

اون یکی چیزی بودش که من همیشه بهش فکر می‌کردم.

You probably were focused on tests a lot.

شما احتمالا کلی روی تست‌ها تمرکز می‌کردین.

“I gotta pass this test, I gotta pass this test.

من باید این تست رو پاس کنم، باید اون تست رو پاس کنم.

” Tests, and then grades.

تست‌ها و بعدش نمره‌ها.

“Will I get an A?

آیا من یه A (درجه نمره) خواهم گرفت؟

Will I get a B?

آیا یه B خواهم گرفت؟

Will I get a C?

آیا یه C خواهم گرفت؟

Will I fail this course?

آیا این دوره رو خواهم افتاد؟

” So you were thinking about judgment, other people judging you, the teacher judging you, getting a grade, getting a score.

پس شما داشتین به قضاوت، قضاوت افراد دیگه از شما، قضاوت معلم از شما، نمره گرفتن، امتیاز گرفتن فکر می‌کردین.

How did you feel about that when you think about tests, tests, tests a lot and you think a lot about a score, a grade, A, B, C.

شما چه احساسی به اون داشتین، وقتی کلی به امتحان، امتحان، و امتحانات فکر می‌کردین و کلی به یه امتیاز، یه نمره، A، B، C فکر می‌کردین.

Or maybe now you’re thinking about the TOEFL exam and you’re worried “What number will I get on the TOEFL exam?

یا شاید الان شما دارین به امتحان TOEFL فکر می‌کنین و نگرانید که «من چه نمره‌ی از امتحان TOEFL کسب خواهم کرد»؟

” How does that affect your emotions?

این چطوری رو عواطف شما اثر می‌ذاره؟

Do you feel more relaxed or more stressful?

آیا احساس ریلکس‌تر بودن دارین یا استرس‌زده‌تر بودن؟

Well, most people feel more stressful, of course.

خب، اکثر آدما حس استرس‌زده بودن دارن، مشخصا.

The more you think about judgment, the more you think about a test score, the more nervous you become, the more worried you become.

هر چی بیشتر راجع به قضاوت فکر کنین، بیشتر راجع به نمره‌ی تست فکر کنین، بیشتر دستپاچه می‌شین، بیشتر نگران می‌شین.

And that’s not good.

و این خوب نیست.

You actually learn more slowly when you’re worried.

شما در واقع وقتی نگرانین کندتر یاد می‌گیرین.

You learn more slowly when you’re nervous, when you have anxiety.

شما وقتی دستپاچه‌این، وقتی اضطراب دارین آهسته‌تر یاد می‌گیرین.

Again, I’ll talk about Dr. Stephen Krashen, our favorite researcher.

دوباره، من راجع به دکتر استفن کرشن، محقق محبوبمون، حرف می‌زنم.

Anxiety is a major part of his research.

اضطراب یه بخش عمده از تحقیقات اون بودش.

It is the single number one most negative factor in language acquisition, in language learning.

منفردا شماره یکِ منفی‌ترین فاکتورِ توی تحصیل زبان، تو یادگیری زبانه.

Anxiety means worry or stress and there are many, many studies about this.

Anxiety یعنی نگرانی و استرس و تحقیقات خیلی خیلی زیادی راجع به این هست.

They study different language learners, study different English learners.

اونا زبان‌آموزای مختلفی رو مورد مطالعه قرار می‌دن، انگلیسی‌آموزان مختلفی رو مورد مطالعه قرار می‌دن.

And they put them in a situation where they are more stressed or more worried.

و اونا رو توی یه شرایطی که استرس‌زده‌تر یا نگران‌تر هستن می‌ذارن.

And they have others that are in a more relaxed situation.

و افراد دیگه‌ای دارن که توی شرایط ریلکس‌تری هستن.

And the relaxed students always learn better and faster.

و همیشه یادگیرنده‌هایی که ریلکسن بهتر و سریع‌تر یاد می‌گیرن.

So let’s say after six months the relaxed students will have better grammar, better pronunciation, better listening and understanding, better writing skill, better everything.

پس بگیم بعد شش ماه، دانش‌آموزای ریلکس گرامر بهتر، تلفظ بهتر، شنیدار و درک بهتر، مهارت نوشتار بهتر، همه‌چیز بهتری خواهند داشت.

The anxious students, the worried, nervous students, the stressed students, of course, have worse pronunciation, worse speaking ability, less vocabulary, worse writing, less listening comprehension, listening understanding.

دانش‌آموزای مضطرب، دانش‌آموزای نگران و دلواپس، دانش‌آموزای استرس‌زده البته که تلفظ بدتر، توانایی مکالمه‌ی بدتر، دایره لغات کوچک‌تر، نوشتار بدتر، درک شنیدار، فهم شنیدار کمتری دارن.

So what was happening in school was you were actually learning to fail.

پس چیزی که توی مدرسه اتفاق می‌افتاد این بودش که شما در واقع داشتین یاد می‌گرفتین که شکست بخورین.

You were training yourself to be stressed and nervous.

شما داشتین خودتون رو تمرین می‌دادین که استرس‌زده و دلواپس باشین.

You were training yourself to focus on things, tests, grades, teacher’s opinion of you, that make you feel nervous and that nervousness made you learn more slowly.

شما داشتین خودتون رو تمرین می‌دادین که روی چیزایی(مثل) امتحانات، نمرات، نظر معلم نسبت به شما، تمرکز کنین که باعث می‌شن دست‌پاچه شین و اون دست‌پاچگی باعث شد شما آهسته‌تر یاد بگیرین.

So you don’t want to focus on that.

پس شما [اینجا] نمی‌خواین که رو اون تمرکز کنین.

Something else you don’t want to focus on.

یه چیز دیگه که شما نمی‌خواین روش تمرکز کنین.

You don’t want to focus on every small step to reach your goal.

شما نمی‌خواین روی تک تک قدم‌های کوچیک رسیدن به هدفتون تمرکز کنین.

Your goal is to speak excellent English, to feel strong and confident when you speak.

هدفتون اینه که انگلیسیِ بی‌نقص رو صحبت کنین، که وقتی حرف می‌زنین احساس قدرت و اطمینان داشته باشین.

That’s a great goal.

این یه هدف عالیه.

But what happens if you focus on everything you must do to reach the goal?

ولی وقتی روی همه چیزی که باید انجام بدین تا به هدفتون برسین تمرکز کنین چه اتفاقی می‌افته؟

For example, you think “Oh god, to become a great speaker that means I’ve got to study every day.

به عنوان مثال، شما فکر می‌کنین که «یا خدا، واسه اینکه یه متکلم فوق‌العاده بشم یعنی باید هر روز مطالعه کنم».

I’ve got to learn 20,000 vocabulary words.

باید ۲۰۰۰۰ تا کلمه‌ی دایره لغات یاد بگیرم.

I’ve got to listen to two or three thousand hours of English.

باید دو یا سه هزار ساعت انگلیسی گوش بدم.

” How does that make you feel?

این باعث می‌شه چه حسی داشته باشین؟

Probably a little nervous, probably stressed, right?

احتمالا یکم دلواپس، احتمالا استرس‌زده، درسته؟

You think “Oh my god, it’s too much.

فکر می‌کنین «اوه خدای من، این خیلی زیاده».

” So you don’t want to focus on the little individual steps because it’s going to seem huge, it’s going to seem so big, it’s going to kill your motivation.

پس شما نمی‌خواین که رو تک تک قدم‌های کوچیک تمرکز کنین بخاطر اینکه [در اون صورت] قراره گنده به نظر بیاد، قراره خیلی بزرگ به نظر بیاد، قراره انگیزه‌تون رو بکشه.

What else do you not want to focus on?

دیگه نمی‌خواین رو چه چیزی تمرکز کنین؟

Problems.

مشکلات.

Problems.

مشکلات.

So many students focus on problems.

خیلی از دانش‌آموزا رو مشکلات تمرکز می‌کنن.

In my classes in San Francisco they come to me “AJ, my pronunciation is bad.

توی کلاس‌های من تو سن فرانسیسکو میان پیشم «ای‌جی، تلفظ من بده».

AJ I make grammar mistakes.

«ای‌جی من اشتباهات گرامری دارم».

” Well, of course you do.

خب البته که داری.

You’re a student.

تو دانش‌آموزی.

You’re learning.

تو داری یاد می‌گیری.

It’s normal.

طبیعیه.

You’re going to make mistakes.

تو قراره که اشتباه کنی.

You’re going to have problems sometimes.

قراره که بعضی مواقع مشکل داشته باشی.

You’re going to make a mistake with your pronunciation.

قراره که تو تلفظت یه اشتباهی کنی.

I do, I’m a native speaker, I’m an English teacher.

خودمم می‌کنم، من یه متکلم بومیم، من یه معلم انگلیسیم.

I make mistakes all the time.

من تموم اوقات اشتباه می‌کنم.

It’s normal.

این عادیه.

You can’t focus on it.

شما نمی‌تونین روش تمرکز کنین.

If you focus on it, if you focus on the negative, if you focus on mistakes, if you focus on problems your emotions become weaker and weaker.

اگه روش تمرکز کنین، اگه رو منفیا تمرکز کنین، اگه روی اشتباهات تمرکز کین، اگه روی مشکلات تمرکز کنین احساساتتون ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شن.

You actually get worse.

حقیقتا شما بدتر می‌شین.

So you just need to relax about this.

پس شما صرفا نیاز دارین واسه‌ش ریلکس کنین.

Everybody is human.

همه انسانن.

Everybody makes mistakes.

همه اشتباه می‌کنن.

It’s a normal thing.

این یه چیز عادیه.

Finally, you do not want to focus on the past.

در پایان، شما نمی‌خواین که رو گذشته تمرکز کنین.

Most of my students have very negative experiences with English from the past.

اکثر دانش‌آموزای من تجارب خیلی منفی‌ای از انگلیسی توی گذشته دارن.

Most did not enjoy their English classes in school.

اکثرشون از کلاس‌های انگلیسیشون تو مدرسه لذت نبردن.

When I ask about their past with English “Oh, oh, it was terrible.

وقتی من ازشون راجع به گذشته‌شون تو انگلیسی حرف می‌زنم «اوه، اوه، افتضاح بودش».

” People tell me, students tell me “I’m not good at English.

مردم بهم می‌گن، دانش‌آموزا بهم می‌گن «من تو انگلیسی خوب نیستم».

I was always bad in my English classes.

من همیشه توی کلاس‌های انگلیسیم بد بودم.

I’ve studied for 6 years, 8 years, 10 years, still I cannot speak well.

واسه ۶ سال، ۸ سال، ۱۰ سال مطالعه کردم، هنوز نمی‌تونم خوب مکالمه کنم.

” Focused on the past, well the past is not the same as the present.

متمرکز رو گذشته، خب گذشته مشابه حال نیستش.

The past doesn’t equal the future as Tony Robbins likes to say.

همونطور که تونی رابینز دوست داره بگه، گذشته مساوی آینده نیستش.

And it’s true.

و این حقیقته.

In the past you used very old traditional methods that made you feel bad.

توی گذشته شما روش‌های خیلی سنتی رو استفاده می‌کردین که باعث می‌شدن حس بدی داشته باشین.

Sitting in a class still, not moving, being graded and tested constantly.

توی یه کلاس ساکن نشستن، بدون تحرک، دائما در حال سنجیده شدن و نمره‌بندی شدن.

Studying boring grammar textbooks, that’s not a method for success for most people.

در حال خوندن کتب درسی کسل‌کننده‌ی گرامر، این واسه اکثر آدما یه روش واسه موفقیت نیست.

Some people succeed with that but very few.

بعضی آدما با اون موفق می‌شن ولی تعداد خیلی کمی.

So the past was different.

پس گذشته فرق داشته.

You’re now learning in a very different way.

شما الان دارین با یه روش خیلی متفاوتی یاد می‌گیرین.

You are different now.

شما الان فرق کردین.

Don’t focus on the past.

روی گذشته تمرکز نکنین.

Alright, so enough of what not to do.

بسیار خب، چیزایی که نباید انجام داد کافین.

What should you focus on if you want to be happy, if you want to be excited, if you want to learn very quickly, faster than before?

شما اگه بخواین خوشحال باشین، اگه بخواین هیجان‌زده باشین، اگه بخواین خیلی سریع‌تر، و تندتر از قبل یاد بگیرین باید روی چی تمرکز کنین؟

What should you focus on?

شما باید روی چی تمرکز کنین؟

What should you think about consistently all the time?

شما دائما همه‌ی اوقات باید به چی فکر کنین؟

Well number one, instead of focusing on the little steps and all the little problems, instead focus on the end result.

خب، شماره یک، به جای تمرکز کردن روی قدم‌های کوچیک و همه‌ی مشکلات ریز، به جاش رو نتیجه‌ی نهایی تمرکز کنین.

The final result, that’s what you need to focus on.

نتیجه‌ی پایانی، این چیزیه که شما نیاز دارین روش تمرکز کنین.

Focus on your ultimate success.

روی موفیت نهاییتون تمرکز کنین.

So in other words use your imagination and see yourself, imagine yourself speaking English fluently, quickly.

پس به عبارت دیگه از خیال‌پردازیتون استفاده کنین و خودتون رو در حال به سلاست، به تندی انگلیسی حرف زدن تصور کنین، ببینین.

Imagine yourself smiling as you speak English with a native speaker.

خودتون رو در حالی که با یه متکلم بومی انگلیسی حرف می‌زنین با لبخند تصور کنین.

Imagine yourself feeling strong and confident as you speak English easily, effortlessly.

خودتون رو با حس قدرت و اطمینان در حین اینکه به راحتی، بدون زحمت انگلیسی حرف می‌زنین تصور کنین.

Every day focus on this thought, the end result.

هر روز روی این فکر تمرکز کنین، نتیجه‌ی نهایی.

What you will ultimately reach, ultimately achieve, what you will finally do.

چیزی که شما نهایتا بهش می‌رسین، نهایتا به دست می‌آرین، چیزی که در پایان انجام می‌دین.

Focus on the end result every day, the final result.

هر روز روی نتیجه‌ی پایانی، نتیجه‌ی نهایی تمرکز کنین.

Do not focus on the little steps you must take every day.

روی قدم‌های کوچیکی که هر روز باید بردارین تمرکز نکنین.

Focus on the final result every day.

هر روز روی نتیجه‌ی نهایی تمرکز کنین.

Second, focus on the purpose, the reason you are learning English.

دوم، روی مقصود تمرکز کنین، دلیل اینکه دارین انگلیسی یاد می‌گیرین.

I mean why?

منظورم اینه که چرا؟

If your purpose is to take the TOEFL exam, you’re going to be stressed and depressed.

اگه مقصودتون اینه که امتحان TOEFL بدین، شما قراره که استرس‌زده و افسرده باشین.

Nobody is excited about a test, nobody I know.

هیچکی راحع به یه آزمون هیجان‌زده نمی‌شه، [حداقل] نه کسایی که من می‌شناسم.

That’s not a good emotional thing to focus on.

این یه مسئله‌ی خوب احساسی نیست که روش تمرکز کنین.

It’s not a good reason to learn English.

این یه دلیل خوب واسه‌ی یادگیری انگلیسی نیست.

Taking a test is a terrible reason because it makes you feel stressed, nervous, tired and bored.

آزمون دادن یه دلیل افتضاحه بخاطر اینکه باعث می‌شه استرس‌زده، دست‌پاچه، خسته، و دلزده بشین.

You need bigger, better reasons.

شما به دلایل بزرگ‌تر و بهتر نیاز دارین.

Yes, maybe you need to take the TOEFL exam but why?

آره، شاید شما نیاز به دادن آزمون TOEFL دارین ولی چرا؟

Why do you want to pass the TOEFL exam?

چرا می‌خواین که آزمون TOEFL رو پاس کنین؟

Maybe you want a great job that requires English, where you can use English in international trade perhaps.

شاید یه شغل عالی می‌خواین که نیازمند انگلیسیه، که شاید بتونین از انگلیسی توی معاملات بین‌المللی استفاده کنین.

Maybe you want to study in the United States, go to a University in the United States, have a great adventure in another country.

شاید می‌خواین توی ایالات متحده درس بخونین، به یه دانشگاه توی ایالات متحده برین، تو یه کشور دیگه یه ماجراجویی عالی داشته باشین.

Well that makes you feel good, right, thinking about that?

خب، این باعث می‌شه حس خوبی داشته باشین، مگه نه، فکر کردن درباره‌ش؟

Imagine yourself in New York City or in San Francisco, meeting native speakers, talking effortlessly, easily.

خودتون رو توی نیو یورک یا سن فرانسیسکو در حال ملاقات با متکلمین بومی، مکالمه‌ی بدون دردسر، آسون، تصور کنین.

Making new friends, a great new job with more money, now those are great things to focus on.

دوستای جدید پیدا کردن، یه شغل جدید فوق‌العاده با پول بیشتر، خب اونا چیزای عالی‌ای واسه تمرکز کردن هستن.

So you want to focus on compelling strong reasons why you’re learning English, why it’s important, the benefits, things that make you feel great.

پس شما می‌خواین که روی دلایل قوی و متقاعدکننده که چرا دارین انگلیسی یاد می‌گیرین تمرکز کنین، چرا مهمه، منافعش، چیزایی که باعث می‌شن احساس فوق‌العاده‌ای داشته باشین.

Do not focus on a test, please.

خواهشا روی امتحان تمرکز نکنین.

So those are the two things, number one you focus on the end result and they’re related, they’re basically the same thing.

پس اینا اون دو تا چیز هستن، شماره یک، شما روی نتیجه‌ی پایانی تمرکز می‌کنین، و اینا مرتبطن، اساسا یه چیزن.

Number two you focus on the reasons why, the purpose.

شماره دو شما روی دلایل چراییش، مقصودش تمرکز می‌کنین.

So you have to imagine very vividly, very strongly in your head what it is you will finally do.

پس شما باید توی سرتون خیلی شفاف، خیلی قوی تصور کنین، اون چیه که شما نهایتا انجامش می‌دین.

See the end result.

نتیجه‌ی پایانی رو ببین.

And then feel the emotions.

و عواطفش رو حس کن.

The last step is you want to see the end result with emotion, let yourself feel that it’s real.

قدم آخر اینه که شما می‌خواین اون نتیجه‌ی پایانی رو با احساسات ببینین، به خودتون اجازه بدین حس کنین که این واقعیه.

So when you focus on speaking great English, feel the emotions.

پس وقتی روی عالی انگلیسی حرف زدن تمرکز می‌کنین، عواطفش رو حس کنین.

Feel proud.

حس افتخار داشته باشین.

Feel happy.

حس شادمانی داشته باشین.

Feel confident.

حس اطمینان داشته باشین.

Smile big.

بزرگ لبخند بزن.

Imagine how you will feel speaking excellent English.

تصور کن که چه حسی خواهی داشت وقتی عالی انگلیسی حرف می‌زنی.

Okay, so let’s review very quickly about focus.

خب، بیاین خیلی سریع راجع به تمرکز مرور کنیم.

The main thing about focus, it’s very, very simple.

مسئله‌ی اصلی راجع به تمرکز، خیلی خیلی ساده‌ست.

You’re going to focus on the end result, the final result.

شما قراره که روی نتیجه‌ی نهایی، نتیجه‌ی پایانی تمرکز کنین.

You want to focus on the thing that makes you feel great, the situation, the benefits, all the great things that will improve in your life by speaking excellent English.

شما می‌خواین که روی چیزی تمرکز کنین که باعث می‌شه حس فوق‌العاده‌ای داشته باشین، شرایط، مزایا، همه‌ی چیزای عالی‌ای که با خوب انگلیسی حرف زدن توی زندگیتون بهبود پیدا می‌کنن.

That’s what you need to focus on every day.

این چیزیه که شما باید هر روز روش تمرکز کنین.

Write it down.

بنویسینش.

Write down, make a list of all the great things that will happen in your life when you speak excellent English.

بنویسین، یه لیست از همه‌ی چیزای فوق‌العاده که با عالی انگلیسی حرف زدن توی زندگیتون اتفاق خواهند افتاد درست کنین.

New friends, maybe?

دوستای جدید شاید؟

Maybe great new travel experiences.

شاید تجارب مسافرتی جدید و فوق‌العاده.

Maybe living or working abroad.

شاید زندگی کردن یا کار کردن خارج از کشور.

Maybe a better job.

شاید یه شغل بهتر.

I don’t know, you have to make your own list, but make it a big list.

نمی‌دونم، شما باید لیست خودتون رو درست کنین، ولی یه لیست بزرگ ازش درست کنین.

Write down all the great things that will happen in your life and then every day focus on those.

همه‌ی چیزای فوق‌العاده‌ی که توی زندگیتون اتفاق خواهند افتاد رو بنویسین و هر روز روشون تمرکز کنین.

Review those every day.

هر روز مرورشون کنین.

Teach your brain to focus on these positive inspiring things, not on these negative things, not on problems, not on the past.

به مغزتون یاد بدین روی چیزای مثبت و الهام‌بخش تمرکز کنه، نه روی چیزای منفی، نه روی مشکلات، نه روی گذشته.

Okay, so that is it for this main speech on “Emotional Mastery 2.

خب، اینم از این واسه گفتار اصلی روی «تسلط بر عواطف ۲».

” Focus.

تمرکز کن.

Next let’s listen to the vocabulary and then we’ll have the mini story.

بعدش بیاین به دایره لغات گوش بدیم و بعدشم داستان کوتاه رو خواهیم داشت.


بخش دوم – درس واژگان

Hello.

درود.

Welcome to the vocabulary lesson for “Emotional Mastery 2.

به درس دایره لغات برای «تسلط بر احساسات ۲» خوش اومدین.

” Let’s get started.

بریم که شروع کنیم.

Now are you smiling?

الان در حال لبخند زدن هستین؟

Is your posture strong?

نحوه‌ی ایستادنتون پرقدرت هست؟

Are your shoulders back?

شونه‌هاتون عقبه؟

Is your head up?

سرتون بالاس؟

Are you moving?

دارین حرکت می‌کنین؟

You should be.

باید اینطوری باشه.

Get in a strong peak emotional state right now before we begin.

همین الان وارد حال اوج احساسی بشین قبل اینکه شروع کنیم.

Okay, let’s start.

خب، بیاین شروع کنیم.

Acquisition, the word acquisition.

Acquisition، واژه‌ی Acquisition ( به معنی کسب کردن، معادل تحصیل کردن).

I talk about language acquisition.

من راجع به تحصیل کردن (Aquisition) زبان حرف میزنم.

Acquisition means to get something and keep it.

Acquisition یعنی یه چیز رو دریافت کنید و حفظش دارین.

So to get and keep.

پس اینکه دریافت کنید و حفظش کنید.

So language acquisition means you get language, in other words you learn it.

پس تحصیل کردن زبان یعنی زبان رو دریافت کنید، به عبارت دیگه یاد بگیریدش.

You get it and you keep it.

دریافت می‌کنید و حفظ می‌کنیدش.

So the idea is that you don’t lose it.

پس ایده‌ی (معنی) [پشتش] اینه که از دست نمی‌دینش.

And sometimes, some teachers talk about language learning and language acquisition.

و خب بعضی مواقع، بعضی معلما راجع به یادگیری زبان و تحصیل کردن زبان حرف می‌زنن.

And the idea is that learning is more temporary, for example, in school for a test you learn English, you take the test then you forget it.

و ایده‌ای که پشتش قرار گرفته اینه که یادگیری موقت‌تره، به عنوان مثال، واسه امتحان توی مدرسه، انگلیسی رو یاد می‌گیرین، امتحان رو می‌دین و بعد فراموشش می‌کنین.

That’s language learning.

این می‌شه یادگیری زبان.

Language acquisition means you get the English, you keep it, you never forget it.

تحصیل کردن زبان یعنی انگلیسی رو دریافت کنید، حفظش کنید، هیچ‌وقت فراموشش نکنید.

So acquisition, to get and keep something.

پس Acquisition، دریافت و حفظ کردنِ چیزی.

Another word we use in this lesson is anxiety.

یه کلمه‌ی دیگه که توی این درس استفاده می‌کنیم Anxiety (به معنی اضطراب، تشویش) هستش.

Anxiety.

Anxiety.

Anxiety is nervousness or a feeling of stress.

Anxiety برافروختگی یا احساس استرسه.

So anxiety, a feeling of nervousness or a feeling of stress.

پس Anxiety، یک احساس برافروختگی یا حس استرس.

Anxiety, it’s the feeling, it’s a noun.

Anxiety، اون حسه، یه اسم (دستور زبان) هستش.

Now the adjective is anxious.

و صفتش Anxious (به معنی مضطرب، مشوش) هستش.

So you might say “I am anxious” or “I feel anxious.

پس می‌تونید بگید “من مضطربم” یا “من حس اضطراب دارم”.

” It means I feel worried, I feel nervous, I feel stressed.

معنیش اینه که من نگرانم، برافروختم، استرس دارم.

I feel anxious.

من مضطربم.

So anxiety is the noun, anxious the adjective.

پس Anxiety اسمه، Anxious صفت.

Our next word, vividly.

کلمه‌ی بعدی، Vividly (به معنی به وضوح).

I say imagine your future vividly.

من می‌گم آینده‌تون رو به وضوح تصور کنید.

Imagine your goal vividly.

هدفتون رو به وضوح تصور کنید.

Vividly means clearly, colorfully.

Vividly یعنی به شفافیت، رنگی (و سرزنده).

It has this idea of very powerfully, right?

یه معنی پرقدرت بودنی پشتش داره، درسته؟

You can imagine your future.

می‌تونید آینده‌تون رو تصور کنید.

Let’s say, imagine yourself speaking English very well.

وقتی می‌گم، خودتون رو در حال عالی انگلیسی حرف زدن تصور کنید.

Maybe the picture is kind of small and dark, not clear.

شاید این تصویر یه جورایی کوچیک و تیره باشه، شفاف نباشه.

But if I say imagine your future vividly, you see yourself speaking English but it’s a big, clear, colorful picture.

ولی وقتی می‌گم آینده‌ی خودتون رو به وضوح تصور کنید، خودتون رو در حال انگلیسی حرف زدن می‌بینید، اما این تصویر بزرگ، شفاف و رنگیه.

So vividly has this idea of colorfully.

پس Vividly یه معنی رنگی بودن هم پشتش داره.

The adjective is vivid.

صفتش می‌شه Vivid (به معنی واضح، سرزنده).

Vivid, we sometimes talk about a vivid picture, a vivid photograph.

Vivid، بعضی اوقات از یک تصویر واضح، یه عکس واضح حرف می‌زنیم.

Very colorful, clear, strong photograph, a vivid photograph.

یه عکس خیلی رنگ‌آمیز (و سرزنده)، شفاف، یه عکس واضح.

Alright, another word we have in this lesson is visualize.

بسیار خب، یه کلمه‌ی دیگه که تو این درس داریم Visualize (به معنی تجسم کردن) هستش.

You probably know visual.

احتمالا معنی Visual (به معنی بصری، دیداری) رو می‌دونید.

Visual means related to seeing, related to the eyes.

Visual یعنی مرتبط با دیدن، مربوط به چشما.

To say “I am a visual person” means I like to look at things.

وقتی می‌گی “من یه آدم بصری هستم” معنیش می‌شه من دوست دارم به اجسام نگاه کنم.

My emotions are strongest when I look.

[یعنی] عواطف من زمانی تو قوی‌ترین حالت خودشونن که من [به اجسام] نگاه می‌کنم.

So visual, related to seeing or about seeing, about your eyes.

پس بصری، مرتبط با دیدن، مربوط به چشما.

To visualize is a verb, it’s an action.

To visualize (به معادل تجسم کردن) یک فعل هستش، یک عمله.

And it really means to imagine.

معنیش می‌شه تصور کردن.

It means to see in your head.

توی ذهنتون [تصویر] دیدن.

So visualize your future means see your future in your head.

آینده خودتون رو تجسم کردن یعنی دیدن آینده خودتون توی سرتون.

I can say “Visualize a hamburger right now” it means see a hamburger in your head, visualize.

می‌تونم بگم “همین الان یه همبرگر رو تجسم کن”، معنیش اینه که یه همبرگر توی ذهنت ببین، متجسم شو.

Visualize.

تجسم کن.

Another word we have in this lesson is comprehension.

یه کلمه‌ی دیگه که توی این درس داریم Comprehension (به معنی فهم یا درک مطلب) هستش.

I talk about listening comprehension.

راجع به درک شنیداری حرف می‌زنم.

Comprehension means understanding, very simple.

Comprehension یعنی فهمیدن، خیلیم ساده.

So listening comprehension means listening understanding.

پس Listening Comprehension همون فهم شنیداریه.

It means you understand what’s

معنیش اینه که می‌فهمی چی داره.

happening.

اتفاق می‌افته.

The verb is to comprehend.

فعلش می‌شه To comprehend (به معنی درک کردن).

I comprehended the story.

من داستان رو درک کردم.

I understood the story.

من داستان رو فهمیدم.

So what’s the difference, understand and comprehend?

پس فرق اینا چیه، Understand (فهمیدن) و Comprehend (درک کردن)؟

Well, comprehend is really more formal, it sounds a little more intellectual or something.

خب، درک کردن در واقع رسمی‌تره، یه جورایی یکم خردمندانه‌تر و از این حرفاست.

Understand is more common.

فهمیدن، متداول‌تره.

Okay, our next word is ultimately.

اوکی، کلمه بعدیمون Ultimately (به معادل نهایتا).

Ultimately or ultimate.

Ultimately یا Ultimate (به معادل نهایت، نهایی).

Ultimately means finally.

Ultimately یعنی در پایان.

In the end, finally.

در آخر، در پایان.

Ultimately you must study every day.

نهایتا هم شما باید هر روز مطالعه کنید.

It means finally, the final point, you must study every day.

یعنی سر آخر، نکته آخر، باید هر روز مطالعه کنید.

Ultimately.

نهایتا.

And ultimate means final, the last.

و Ultimate یعنی پایان، آخری.

Sometimes ultimate has the idea of most or best, it can have that idea in some situations also.

بعضی مواقع Ultimate یه معنی بیشترین یا بهترین هم پشتش داره، می‌تونه تو بعضی شرایط این معنی رو داشته باشه.

But the direct meaning is final or last.

ولی معنی مستقیمش می‌شه پایان، آخر.

And our final ultimate word in this lesson is compelling.

و آخرین و کلمه‌ی نهایی این درسمون Compelling (به معنی متقاعدکننده) هست.

Compelling.

Compelling.

Compelling means inspiring, something that motivates you.

Compelling یعنی الهام‌بخش، چیزی که باعث انگیزه‌ی شما می‌شه.

You say “That was a compelling story,” it was an emotionally powerful story.

وقتی می‌گین “اون یه داستان متقاعدکننده بود”، یعنی یه داستان قوی عاطفی بود.

It was an inspiring story.

داستان الهام‌بخشی بود.

It created strong emotion.

احساسات قوی‌ای ایجاد کرد.

It made you want to do something.

باعث شد بخواین یه کاری کنین.

So in the lesson I say you need compelling reasons to learn English.

خب توی این درس من می‌گم شما به دلایل متقاعدکننده‌ای برای یاد گرفتن انگلیسی نیاز دارین.

You need inspiring reasons to learn English.

به دلایل الهام‌بخشی نیاز دارین.

You need strong, positive, emotional reasons to learn English.

به دلایل عاطفی قوی، و مثبت برای یادگیری انگلیسی نیاز دارین.

Reasons that make you want to take action, to do something.

دلایلی که باعث شن بخواین یه عملی کنین، یه کاری انجام بدین.

Compelling has this idea of wanting to take action, wanting to do something.

Compelling معنی خواست برای عمل کردن، یه کاری کردن رو پشتش داره.

And that is all for our vocabulary lesson for “Emotional Mastery 2.

و اینم از همه‌ی دایره لغاتمون برای درس “تسلط بر احساسات ۲”.

” Again, listen to it a few times.

دوباره [می‌گم]، بهش یه چند باری گوش بدین.

Remember you need to be in a peak emotional state.

یادتون باشه باید توی حالت اوج احساسیتون باشین.

If you get tired, anytime, any lesson, pause, change your posture.

اگه خسته شدین، تو هر موقعی، سر هر درسی، مکث کنید، حالت استقرارتون رو تغییر بدین.

Breathe deeply.

تنفس عمیق انجام بدین.

Smile and move.

لبخند بزنید و حرکت کنید.

Feel better and then come back and start again.

حالتون رو بهتر کنید و بعد برگردید دوباره شروع کنید.

Okay, I’ll see you for the mini story.

خب، توی داستان کوتاه می‌بینمتون.


بخش سوم – درس داستان کوتاه

Hello, this is AJ Hoge.

درود، اِی جِی هوگ هستم.

Welcome to the mini story for “Emotional Mastery 2.

به درس داستان کوتاه برای «تسلط بر احساسات ۲» خوش اومدین.

” Now, before we start this story, I want you to do something.

حالا، قبل اینکه این داستان رو شروع کنیم، می‌خوام که یه کاری کنین.

You know what I want you to do.

خودتون می‌دونید که ازتون چی می‌خوام.

Stand up.

پا شید.

Pull your shoulders back.

شونه‌هاتون رو بدین عقب.

Chest up.

سینه بالا.

Chin up.

چونه بالا.

Eyes up.

چشم‌ها بالا.

Stand strong.

قوی بایستید.

Now breathe deeply.

حالا تنفس عمیق کنید.

Good.

خوبه.

Now big grin, a big, stupid, crazy smile on your face, come on, you can do it.

حالا یه پوزخند بزرگ، یه لبخند احمقانه، دیوونه‌وار، و بزرگ روی صورتتون، یالا، می‌تونی انجامش بدی.

And finally, move your body.

و در آخر، بدنت رو حرکت بده.

Walk, you can walk in one place without moving if you want.

قدم بزن، اگه بخوای می‌تونی یه جا وایسی و قدم بزنی بدون اینکه حرکت کنی.

Just lift up your feet.

فقط پاهات رو بلند کن.

If you’re outside, then move.

اگه بیرونی، که خب حرکت کن.

Move your body.

بدنت رو حرکت بده.

Okay, you need to be awake.

خوبه، نیازه که [کاملا] بیدار باشی.

You need to be alive while you’re learning.

باید سرزنده باشی وقتی داری یاد می‌گیری.

You ready?

آماده‌ای؟

Let’s start the mini story.

بریم که داستان کوتاه رو شروع کنیم.

Elvis the spider can’t swim.

الْویس عنکبوته، نمی‌تونه شنا کنه.

But he wants to.

ولی می‌خواد [که بتونه].

What does Elvis want to do?

الْویس می‌خواد چی کار بکنه؟

Swim, Elvis wants to swim.

شنا، الْویس می‌خواد که شنا کنه.

What is Elvis?

الْویس چیه؟

Well, of course, Elvis is a spider.

خب، البته که الْویس یه عنکبوته.

How many legs does Elvis have?

الْویس چند تا پا داره؟

Eight, just checking.

هشت تا، صرفا [گفتم یه] چک کنیم.

Okay, Elvis has eight legs because?

اوکی، الْویس هشت تا پا داره بخاطر اینکه؟

Because he’s a spider, of course.

بخاطر اینکه یه عنکبوته، مشخصا.

Elvis has eight legs because he’s a spider.

الْویس هشت تا پا داره بخاطر اینکه عنکبوته.

Elvis the spider has a problem.

الْویس عنکبوته یه مشکلی داره.

What is his problem?

مشکلش چیه؟

Well, his problem is he can’t swim.

خب، مشکلش اینه که نمی‌تونه شنا کنه.

Poor Elvis, he can’t swim.

بیچاره الْویس، نمی‌تونه شنا کنه.

He wants to swim.

می‌خواد که شنا کنه.

In fact he wants to swim a very long way.

در واقع می‌خواد یه مسیر خیلی طولانی‌ای رو شنا کنه.

Does he want to swim a short way or a long way?

می‌خواد یه مسیر کوتاه رو شنا کنه یا یه مسیر طولانی‌؟

A long way, he wants to swim a very long way.

یه مسیر طولانی، می‌خواد یه مسیر خیلی طولانی‌ای رو شنا کنه.

How far does Elvis the spider want to swim?

الْویس عنکبوته تا کجا رو می‌خواد شنا کنه؟

He wants to swim across the Atlantic Ocean.

می‌خواد عرض اقیانوس اطلس رو شنا کنه.

So where does Elvis live?

خب، الْویس کجا زندگی می‌کنه؟

Elvis lives in London, he’s a British spider.

الْویس تو لندن زندگی می‌کنه، اون یه عنکبوت بریتانیاییه.

Which city does he live in?

توی کدوم شهر زندگی می‌کنه؟

New York?

نیو یورک؟

No, London.

نه، لندن.

Elvis the spider lives in London and he has a problem.

الْویس عنکبوته توی لندن زندگی می‌کنه و یه مشکلی داره.

He can’t swim.

نمی‌تونه شنا کنه.

Where does he want to swim to?

می‌خواد تا کجا شنا کنه؟

He wants to swim to New York City.

می‌خواد تا شهر نیو یورک شنا کنه.

Who wants to swim to New York City?

کی می‌خواد تا شهر نیو یورک شنا کنه؟

Elvis the spider.

الْویس عنکبوته.

From where?

از کجا؟

From London, he wants to swim to New York City from London.

از لندن، می‌خواد از لندن تا شهر نیو یورک شنا کنه.

Can he swim now?

الان می‌تونه شنا کنه؟

No, no, no, Elvis can’t swim now.

نه، نه، نه، الْویس الان نمی‌تونه شنا کنه.

He can’t swim now but he wants to swim from London to New York City.

الان نمی‌تونه شنا کنه، اما می‌خواد از لندن تا شهر نیو یورک شنا کنه.

So he decides “I’m going to practice.

بالاخره تصمیم می‌گیره “من می‌خوام تمرین کنم”.

What does he decide to do?

تصمیم به چی می‌گیره؟

To practice, he decides to practice.

تمرین کردن، تصمیم می‌گیره تمرین کنه.

Where does he practice?

کجا تمرین می‌کنه؟

In the North Sea.

توی دریای شمالی (دریای بین بریتانیا و نروژ).

He practices in the North Sea.

توی دریای شمالی تمرین می‌کنه.

What does he practice in the North Sea?

چی رو توی دریای شمالی تمرین می‌کنه؟

Swimming, he practices swimming in the North Sea.

شنا کردن، شنا کردنو توی دریای شمالی تمرین می‌کنه.

So Elvis the dog practices swimming in the North Sea?

پس الْویس سگه شنا کردن رو توی دریای شمالی تمرین می‌کنه؟

No, not the dog, Elvis the spider, of course.

نه، سگ نه، الْویس عنکبوته، مشخصا.

Elvis the spider practices swimming in the North Sea.

الْویس عنکبوته شنا کردنو توی دریای شمالی تمرین می‌کنه.

He tries to swim but he has another problem.

تلاش می‌کنه که شنا کنه اما یه مشکل دیگه داره.

It’s very cold in the North Sea.

دریای شمالی خیلی سرده.

Is it hot?

داغه؟

Is it warm?

گرمه؟

No, it’s cold.

نه، سرده.

It’s very cold in the North Sea.

دریای شمالی خیلی سرده.

Is the North Sea hot or cold?

دریای شمالی داغه یا سرده؟

Well, it’s cold, it’s very cold in the North Sea.

خب، سرده، دریای شمالی خیلی سرده.

Elvis freezes.

الْویس یخ می‌کنه.

Does he freeze?

یخ می‌کنه؟

Is he very, very cold?

خیلی خیلی سردشه؟

Yes, he freezes.

آره، یخ می‌کنه.

Where does he freeze?

کجا یخ می‌کنه؟

In the North Sea, of course, he freezes in the North Sea.

البته که توی دریای شمالی، توی دریای شمالی یخ می‌کنه.

And he almost drowns.

و تقریبا غرق می‌شه (تا مرز غرق شدن می‌ره).

Does Elvis almost die?

آیا الْویس تقریبا جونش رو از دست می‌ده (تا مرز مردن می‌ره)؟

Yeah, exactly, he almost drowns.

آره، دقیقا، اون تقریبا جونش رو از دست می‌ده.

He almost goes under the water forever.

تقریبا واسه همیشه می‌رفت زیر آب.

Why does he almost drown?

چرا تقریبا غرق می‌شه؟

Because he’s freezing, it’s so cold he can’t swim.

چون داره یخ می‌کنه، اینقدر سرده که نمی‌تونه شنا کنه.

Does Elvis swim successfully or not?

آیا الْویس با موفقیت شنا می‌کنه یا خیر؟

Not, he does not swim successfully.

خیر، اون با موفقیت شنا نمی‌که.

He almost drowns.

تقریبا غرق می‌شه.

He almost dies.

تقریبا می‌میره.

So next he decides “Hm, I know.

پس بعدش تصمیم می‌گیره “هم، فهمیدم”.

I will go to the gym.

“می‌رم سالن ورزش”.

I will go to the YMCA and swim in the pool.

می‌رم YMCA (خوانده می‌شود وای-اِم-سی-اِی، یک انجمن جهانی که در اینجا به سالن ورزش آن اشاره شده است) و توی استخر شنا می‌کنم.

Why does he go to the YMCA pool?

چرا به استخر YMCA می‌ره؟

Why?

چرا؟

What’s his purpose?

قصدش چیه؟

Well, his purpose is to practice for swimming from London to New York.

خب، قصدش اینه برای شنا کردن از لندن تا نیو یورک، تمرین کنه.

What does he want to practice for?

واسه چی چیزی می‌خواد تمرین کنه؟

He wants to practice for swimming from London to New York.

می‌خواد برای شنا کردن از لندن تا نیو یورک تمرین کنه.

What is his purpose?

قصدش چیه؟

What is his reason for practicing?

دلیلش واسه تمرین کردن چیه؟

Well, swimming from London to New York.

خب، شنا کردن از لندن تا نیو یورک.

That is his ultimate purpose.

این مقصود نهاییشه.

So what is his ultimate purpose?

پس قصد نهاییش چیه؟

What is his final goal?

هدف پایانیش چیه؟

His ultimate, his final purpose, is to swim from London to New York.

قصد نهایی، و پایانیش اینه که از لندن تا نیو یورک رو شنا کنه.

Is his ultimate purpose to swim from London to Rome?

آیا قصد نهاییش اینه که از لندن تا رُم رو شنا کنه؟

No, that’s not his ultimate purpose.

نه، این مقصود نهاییش نیست.

His ultimate purpose is to swim from London to New York.

مقصود نهاییش اینه که از لندن تا نیو یورک رو شنا کنه.

What does he want to swim across?

می‌خواد عرض چی رو شنا کنه؟

Across the Atlantic Ocean to New York.

عرض اقیانوس اطلس رو تا نیو یورک.

Does he want to swim across New York?

می‌خواد عرض نیو یورک رو شنا کنه؟

Not across New York, to New York.

عرض نیو یورک نه، تا نیو یورک.

Does he want to swim to the Atlantic Ocean?

می‌خواد تا اقیانوس اطلس رو شنا کنه؟

No, he wants to swim across the Atlantic Ocean.

نه، می‌خواد عرض اقیانوس اطلس رو شنا کنه.

Is that his ultimate purpose?

آیا این مقصود نهاییشه؟

Yes, it is.

آره، هست.

It’s his final reason for practicing.

این دلیل پایانیش واسه تمرین کردنه.

His ultimate purpose is to swim from London to New York.

مقصود نهاییش اینه که از لندن تا نیو یورک رو شنا کنه.

Whose ultimate purpose is it?

مقصود نهایی چه کسی؟

Elvis the spider, it’s Elvis’ ultimate purpose.

الْویس عنکبوته، این مقصود نهاییِ الْویسه.

So every day he goes to the pool.

پس، هر روز می‌ره استخر.

And every day he visualizes arriving in New York.

و هر روز رسیدن به نیو یورک رو تجسم می‌کنه.

Every day does he imagine himself arriving in New York?

هر روز خودش رو در حال رسیدن به نیو یورک متصور می‌شه؟

Yes, every day he visualizes, he imagines himself arriving in New York.

آره هر روز تجسم می‌کنه، خودش رو در حال رسیدن به نیو یورک تصور می‌کنه.

Every day does he see himself in his mind arriving in New York successfully?

هر روز خودش رو توی ذهنش با موفقیت در حال رسیدن به نیو یورک تصور می‌کنه؟

Yes, absolutely.

آره، مطلقا.

He visualizes, every day he visualizes, he imagines, he sees, every day he visualizes himself arriving in New York.

اون تجسم می‌کنه، هر روز متجسم می‌شه، متصور می‌شه، می‌بینه، هر روز خودش رو در حال رسیدن به نیو یورک تجسم می‌کنه.

All his eight legs swimming across the Atlantic arriving in New York.

همه‌ی هشت تا پاش رو در حال شنا کردن عرض اطلس و رسیدن به نیو یورک.

What does he visualize?

چی رو تجسم می‌کنه؟

He visualizes arriving in New York City.

رسیدن به شهر نیو یورک رو تجسم می‌کنه.

How often does he visualize this?

هر چند وقت این رو متجسم می‌شه؟

Every day, every day he visualizes arriving in New York.

هر روز، هر روز خودش رو در حال رسیدن به نیو یورک متجسم می‌شه.

He sees it clearly, vividly, in his head.

این [تصویر] رو شفاف، به وضوح توی سرش می‌بینه.

Does he visualize vividly?

به وضوح متجسم می‌شه؟

Yes he does.

بله.

He visualizes vividly.

به وضوح متجسم می‌شه.

He visualizes powerfully, clearly and colorfully, vividly.

باقدرت، شفاف، رنگارنگ (و سرزنده)، و به وضوح متجسم می‌شه.

How does he visualize?

چطوری متجسم می‌شه؟

Vividly, he vividly sees himself arriving in New York City.

به وضوح، خودش رو به وضوح در حال رسیدن به شهر نیو یورک می‌بینه.

Does he vividly imagine success?

آیا موفقیت رو به وضوح متصور می‌شه؟

Oh yes, very clearly.

اوه آره، خیلی شفاف.

Very powerfully, very colorfully, he sees success.

خیلی پرقدرت، خیلی رنگارنگ موفقیت رو می‌بینه.

He imagines success.

موفقیت رو تصور می‌کنه.

He vividly visualizes arriving in New York.

به وضوح رسیدن به نیو یورک رو تجسم می‌کنه.

And he practices every day.

و هر روز تمرین می‌کنه.

Where does he practice swimming every day?

هر روز کجا شنا کردن رو تمرین می‌کنه؟

At the YMCA, every day he practices swimming at the YMCA pool.

تو YMCA، هر روز شنا کردن رو توی استخر YMCA تمرین می‌کنه.

He swims with all his eight legs in the pool.

با هر هشت تا پاش توی استخر شنا می‌کنه.

Swimming every day, swimming and visualizing.

هر روز شنا می‌کنه، شنا می‌کنه و تجسم می‌کنه.

Swimming and visualizing.

شنا می‌کنه و تجسم می‌کنه.

Swimming and visualizing.

شنا می‌کنه و تجسم می‌کنه.

He sees in his head arriving in New York.

توی سرش رسیدن به نیو یورک رو می‌بینه.

And he swims in the pool, swims in the pool.

و توی استخر شنا می‌کنه، توی استخر شنا می‌کنه.

Finally, the day comes.

بالاخره، روزش فرا می‌رسه.

He jumps into the Atlantic and he starts swimming.

می‌پره توی [اقیانوس] اطلس و شروع می‌کنه به شنا کردن.

Swimming towards New York City.

شنا کردن به سمت شهر نیو یورک.

After 15 days he’s still swimming.

بعد ۱۵ روز، هنوز در حال شنا کردنه.

Sharks try to attack him.

کوسه‌ها سعی می‌کنن بهش حمله کنن.

He hits them with his legs and he escapes.

با پاهاش اونا رو می‌زنه (-ـــــ-) و فرار می‌کنه.

Storms come, bad weather, rain, he continues to swim.

طوفان‌ها میومدن، هوای بد، بارون، اون به شنا کردن ادامه می‌داد.

Ultimately, ultimately, ultimately and finally he arrives in New York City.

نهایتا، نهایتا، نهایتا، و در آخر می‌رسه به شهر نیو یورک.

He is successful.

موفق شده.

The mayor of New York City gives him the key to the city.

شهردار نیو یورک کلید شهرو بهش می‌ده.

They have a big parade for Elvis to celebrate his success.

یه رژه‌ی بزرگ واسه جشن گرفتن موفقیتش برگزار می‌کنن.

What does Elvis ultimately do?

الْویس نهایتا چی کار می‌کنه؟

He ultimately is successful.

نهایتا موفق می‌شه.

He ultimately arrives in New York City.

نهایتا به شهر نیو یورک می‌رسه.

He ultimately swims from London to New York City.

نهایتا از لندن تا نیو یورک رو شنا می‌کنه.

He finally swims from London to New York City.

سر آخر از لندن تا نیو یورک رو شنا می‌کنه.

Who is ultimately successful?

نهایتا کی موفقه؟

Elvis, Elvis the spider is ultimately successful.

الْویس، نهایتا الْویس عنکبوته موفقه.

He has problems, he has difficulties but ultimately, but finally, he is successful.

اون مشکلاتش رو داره، سختی‌هاش رو داره ولی نهایتا، سر آخر موفقه.

That is the end of the mini story for “Emotional Mastery 2.

اینم از آخر داستان کوتاه برای «تسلط بر احساسات ۲».

” Again, listen every day, 1 time, 2 times, 3 times, it doesn’t matter, as much as you can.

دوباره، هر روز، ۱ بار، ۲ بار، ۳ بار، اهمیتی نداره، تا جایی که می‌تونید گوش کنید.

When you listen, always have a strong posture.

همیشه وقتی گوش می‌دین یه حالت استقرار پرقدرت داشته باشین.

Breathe deeply, smile and move as you listen.

تنفس عمیق داشته باشین، لبخند بزنید و در حال گوش دادن تحرک کنید.

If you get tired, it’s okay, it’s normal.

اگه خسته شدین، مشکلی نداره، عادیه.

To get bored is also normal.

اگه حوصله‌تون سر رفت هم عادیه.

Just pause, change your posture.

فقط مکث کنید، طرز ایستادنتون رو تغییر بدین.

Change your breathing.

[نحوه‌ی] تنفستون رو تغییر بدین.

Change your smile.

لبخندتون رو تغییر بدین.

Move and then start again.

حرکت کنید و دوباره شروع کنین.

Okay, I will see you next time.

خب، دفعه‌ی بعدی، می‌بینمتون.

Enjoy.

شاد باشید.


                    

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا